تبليغاتX
من او

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(4)

 بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. فقط همین!

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 3:6 توسط زهره محسني |

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(3)

* نیمه شبه و سارا و محمد خوابن

* نیمه شبه و من بیدارم

* نیمه شبه و حالا که خوب فکر می کنم می بینم " بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. "


 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 3:4 توسط زهره محسني |

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(2)

* یادمه یه روز یکی از همکارهای ایسنایی که البته کمی هم با من رقابت نزدیک به حسادت داشت به من گفت خوش به حالت که نیومده و این رشته را نخونده دبیر سرویس شدی اونوقت من مدتهاست این کاره ام و هنوز خبرنگارم. بهش گفتم آرزوی من یه زندگی خوب و مهربونانه و آروم با یه بچه شیرین و یه قابلمه قرمه سبزی است و نه دبیر سرویس خبری شدن. و من از بد حادثه اینجا به پناه امده ام.

*  مادرم همیشه می گه از خدا زیاد بخواین. خدا که دستش بازه و می تونه بده

* یه داستانچه ای هست که پسره به پدرش می گه که می خواد شبیه اون بشه و پدر می گه خاک بر سرت من که می خواستم فلان کسک بشم شدم این تو که می خوای من بشی چی می شی

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
 

* .................................................................................................................

 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 3:0 توسط زهره محسني |

بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند.

 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند. 
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 2:53 توسط زهره محسني |

سارای من دوساله شد

روز جمعه برای گل دخترم تولد دو سالگی گرفتم البته زودتر از معمول چون می خوردیم به محرم.

تو مراسم فقط خانواده من بودند و محمد.

از تولد بیشتر از همه دویدنهای دو روز آخر یادمه (البته با محمد که پا به پای من دوید) و استرس های مهمونی.

البته بازم خدا را شکر خدا را شکر، خوب برگزار شد.  

آخر شب که همه رفتند من ماندم و محمد ویه دختر دوساله و کلی کادو ویه خونه شلوغ پلوغ که خدا می دونه کی مثل روز اولش می شه

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 14:45 توسط زهره محسني |

ملکه اعتماد به نفس!

قرار بود یه بنده خدا بره اداره کل برنامه های امسال را بگیره و اگه نخواست بره منو خبر کنه که برم. بعد یه هفته صبح با کلی ذوق و شوق رفتم اداره و اولین جمله ای که پرسیدم این بود که فلانی رفتی؟ چه خبر؟

 خیلی راحت و بی خیال گفت :" نه . نرفتم" با تعجب پرسیدم :" خوب چرا منو خبر نکردی؟" گفت: "شماره ات تو موبایلم بود خونه جا گذاشته بودم." گفتم : "خوب زنگ می زدی اداره" گفت: "یکی دو بار زنگ زدم اشغال بود بعدش یادم رفت!"

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم .آخه جلسه مذکور جلسه اول بود با اداره کلی ها که امتیازش هم برای ما بود هم روسامون و اگه این کار رو به من سپرده بودند شده بود سینه خیزم برم می رفتم.

بهش گفتم:" حالا از امتیازمون کم نمی شه؟" گفت: "مگه مهمه ما باید امتیازمون رو از خدا بگیریم!!"

دیگه کم آوردم . با خودم فکر کردم ای ول اعتماد به نفس ! کاش من هم کمی از این اعتماد به نفس ها داشتم!!!

+ نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 22:7 توسط زهره محسني |

سارا و مهران مدیری

همیشه آرزو می کردم فرزندم یک اخلاق را به ارث ببرد: "خوش خوراکی"

اما این آرزوی من به حقیقت نپیوست و سارا بسیار بد غذاست. وقتی می شه راحت تر به دختر ما غذا بدی که یا بره مهمونی یا سرش گرم بشه. از جمله سرگرمی های دختر من هم دیدن سی دی قهوه تلخ مهران مدیری است. به خصوص سی دی پشت صحنه عیدش که وقتی برای سارا می ذاریم اینقدر که محوش می شه یادش می ره داره با غذا خوردن مخالفت کنه.

    خلاصه من که هر بار کلی دعا به جون مهران مدیری می کنم که باعث می شه دختر ما دو لقمه غذا بخوره  

+ نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 8:11 توسط زهره محسني |

زندگی مان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 11:10 توسط زهره محسني |

ارام و بی صدا مثل خود خدا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 3:23 توسط زهره محسني |

سالگرد ازدواج و تولد محمد عزیز

۲۵ تیرماه سالگرد ازدواجمان بود که سه نفره برگزارش کردیم البته پدر و مادر من کادو سالگردمان را در سالگرد هجری قمری ازدواجمان یعنی تولد حضرت علی (ع) به ما داده بودند.

اما ۲۸ تیر ماه تولد محمد عزیزم هم بود. چند روز پیش از آن مادرم یادآوری کرد که اعضای خانواده برای آقای داماد هدایایی تهیه کرده اند و پرسید که آیا امسال هم مانند پارسال ما مراسمی در منزل خودمان برگزار می کنیم یا آنها خودشان مراسم بگیرند من هم از خدا خواسته مراسم را به خودشان واگذار کردم. البته کیک و شام این مراسم را ما دادیم.

جای شما خالی خیلی خوش گذشت . پدر و مادرم یک کارت هدیه به محمد هدیه دادند. برادرانم پیراهن و ..........و من هم یک هدیه ویژه ویژه!

پ.ن: ۱: عکس کیک و محمد پشت کیک را گرفته ام که در اولین فرصت روی وبلاگ می گذارم.

۲: برای محمد، شمع هم خریده بودم که فوت کند اما گفت در خانه مامان اینها خجالت می کشد این قرتی بازی ها را درآورد.

+ نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 12:52 توسط زهره محسني |