تبليغاتX
من او

هزینه عشق واقعی

 

بسم الله

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود:
صورتحساب

کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی
هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم
هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت
هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :

 هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 12:21 توسط محمد گلزاري |

اولين شام سه نفره

بسم الله

امشب بي‌خيال قسمت آخر سريال يوسف پيامبر شديم و زديم بيرون براي شام.

مدت‌ها بود كه بيرون نرفته بوديم. يعني شرايطش جور نشده بود.

ونوس برگر رفتيم و مرغ سوخاري (غذاي مورد علاقه‌مان) را خورديم.

بعد هم كمي پياده‌روي كرديم.

اين اولين شام و پياده‌روي سه نفره‌مان بود.

من و زهره جان و  

+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 0:38 توسط محمد گلزاري |

خبر خوش و غير منتظره

بسم الله

امروز اتفاق عجيب و شيريني افتاد. خبري به ما رسيد كه فكرش را نمي‌كرديم.

 خبري كه زندگي آدم را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد. شب دوبار به حافظ تفال زديم. يك بار زهره جان اين كار را كرد و يك بار هم با پدرم تماس گرفتم و از او خواستم به حافظ تفالي بزند.

 

و اما تفال زهره جان:

بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد

نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد

 

جمال بخت زروي ظفر نقاب انداخت

كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد

 

و تفال پدرم به حافظ:

دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس

نسيم روضه شيراز پيك راهت بس

 

دگر زمنزل جانان سفر مكن درويش

كه سير معنوي و خانقاهت بس

 

خدايا بابت همه خوبي‌ها و الطافت از تو ممنونيم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 21:35 توسط محمد گلزاري |

قانون جذب

امسال عيد يه سر رفتيم اهواز عيد ديدني فاميل محمد.

 اهواز را با هواپيما رفتيم. دسته جمعي. نمي دونم چرا، اما براي اولين بار بود كه همه ما رو جدا نشوندن رو هر صندلي جا بود. هم دكتر گلزاري از خانواده‌ جدا نشستند، هم من و محمد و هم خواهر و شوهر خواهرش.

خلاصه جاي من افتاد كنار يه خانم امروزي كه يه پلاسيك كتاب جلوي پاش گذاشته بود. دستش يه كتاب بود به اسم "راز"

ازش پرسيدم اين كتاب همون فيلم راز معروفه؟ گفت: بله! و اينجوري صحبت‌هامون آغاز شد. خانمه معتقد بود كه آدم هر آنچه را که به آن توجه می کند، به آن انرژی می دهد و بر آن تمرکز می کند به زندگی  جذب می کند. خواه مثبت خواه منفی !

اون داستانهاي متعددي از زندگي‌اش تعريف كرد كه چگونه با خوش‌بيني و استفاده از قانون جذب توانسته به خواسته‌هاش برسه. اينكه همسرش اول با اين حرفا موافق نبوده و حالا يكي از طرفدارهاي اين قانونه.

به من گفت حتي اگه دوست داري يه بنز داشته باشي اما قدرت خريدشو نداري با قانون جذب مي توني يه روزي صاحب اون بشي. ممكنه اون روز خيلي دير بياد ولي مياد.

خلاصه اون خانم كه خيلي هم مهربون بود موقع پياده شدن كتاب رازشو بهم داد كه بعدا بخونم.

و روي يه برگه نوشت: چهار اثر از فلورانس، از دولت عشق، شفاي زندگي، قانون جذب و بنويس تا اتفاق بيفتد.

گفت اين كتابها در زندگي معجزه مي كنن!

من البته هنوز اين كتابها را نخواندم . شما چي، تا حالا قانون جذب را تجربه كردين؟ بهش اعتقاد دارين؟

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 17:30 توسط زهره محسني |

پایان نامه

مردم از این پایان نامه

عین بختک افتاده روی زندگیمُ بلند هم نمی شود.

همه کارهایم را موکول کردم به پایان پایان نامهُ اما دریغ مگر تمام می شود؟!

مردم از این پایان نامه

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 9:48 توسط زهره محسني |

ما هم آدميم..........

پرده اول - صبح سه شنبه:

بخشنامه اي به مدرسه آمد كه در آن قيد شده بود دولت مي تواند كاركنان مازاد يا كم بازده رسمي و يا كارمندان رسمي كه در تغيير و تحولات، پست سازماني خود را از دست مي دهند را بدون رضايت آنان بازخريد كند. اين بخشنامه از بندهايي است كه براساس قانون خدمات كشوري لازم الاجرا مي شود.

از مقامات منطقه هم شنيديم كه كارگروه اين تصميمات نيز در ادارات تشكيل شده است.

اين اخبار موجي از انتقادات و اضطرابات را در ميان همكاران فرهنگي مدرسه بوجود آورد. اينكه اين كارگروه تا چه اندازه براساس معيارهاي درست عمل مي كنند و اصلا خود آنها تا چه حد براي چنين كاري صلاحيت دارند. اينكه بخشنامه فوق زودتر از ابلاغ قانون خدمات كشوري، اجرايي شده، اينكه بدين ترتيب امنيت شغلي از بين مي رود . اينكه نمره گرايي چندين برابر مي شود و معلمان مجبور مي شوند نمرات بالا به دانش آموز بدهند تا درصد قبولي اشان بالا شود و در رده معلمان كم بازده قرار نگيرند و نيز اينكه براساس قوانين موجود، مدارس )مگر در موارد خاص( اجازه ندارند دانش آموزي را اخراج دائم كنند اما دولت براحتي مي تواند كارمند رسمي خود را بازخريد)بخوانيد اخراج( كند، همه و همه از مواردي بود كه در ساعات تفريح معلمان به آن اشاره مي كردند .

 

پرده دوم سه شنبه شب:

مادر جانمان زنگ زدند كه يكي از بستگان با دامادشان به قصد عيد ديدني به خانه آنها مي آيند اگر ما هم دوست داريم برويم . من و محمد هم كه بايد براي ديدن برادرم به خانه مادر جان )اين اصطلاح محمد است( مي رفتيم فرصت را غنيمت شمرديم.

آقاي داماد مدير كل يكي از وزارت خانه هاست. خلاصه ما در آن نشست درددلي كرده و گفتيم كه آخر اين چه بخشنامه اي است و اين بخشنامه انگيزه ما را مي گيرد و ....... كه ناگهان اقاي مديركل از در حمايت درآمد و گفت اين كاملا درست و طبيعي است و در همه جاي دنيا هم عمل مي شود. گفتم: همه جاي دنيا بيمه بيكاري دارند . گفت: دولت بايد اين مسئله را حل كند اما نبايد به دليل نداشتن سيستم حمايتي بي كفايتان را در سيستم خود نگه دارد. گفتم: در اين شرايط كارمند اخراجي چه كند؟ گفت: روزي دست خداست برود كار ديگري پيدا كند. گفتم: اين عادلانه نيست كه به كسي كه سالها خدمت كرده بگويند ديگر تو را نمي خواهيم، بفرما برو، مي شود او را در بخش ديگري به كار گرفت .گفت: اين كاملا منطقي است. اصلا چرا بايد براساس اين قانون كاري كه زمان همين مهندس موسوي تصويب شد و با ديدي سوسياليستي كارفرما را مجبور مي كند كه به كارمند حقوق بدهد و نتواند به او بگويد بالاي چشمت ابروست عمل كنيم. به نظر من اين قانون غلط بوده و بايد اصلاح مي شده گفتم: مازاد نيروي آموزشي ناشي از بدي عملكرد مسوولان قبلي است وقتي شيوه تدريش را ترمي كردند ساعات درسي بالا رفت و تعداد زيادي معلم جذب شد حالا كه شيوه تدريس سالي شده مازاد نيرو پيش آمده خوب چرا معلم بايد تاوان ناداني مديران را بدهد گفت: طبيعي است زماني به معلم احتياج بوده، جذب شده حالا ديگر احتياج نيست بايد برود گفتم: اصلا از كجا معلوم مديري كه درباره ما تصميم مي گيرد خود با كفايت باشد؟ گفت: مدير هر چه باشد از كارمند با كفايت تر است.

خلاصه نه من توانستم ايشان را قانع كنم و نه ايشان مرا. آخرهاي بحث ناگهان پدرزن داماد كه از اساتيد دانشگاه و از فرهيختگان عالم دين و سياست است و رابطه نزديكي هم با ما دارد به دامادش نگاه چپ چپي كرد و گفت : تو خيلي سرمايه داري فكر مي كني اين چه حرفي است؟ مي گويي كارمند بيچاره برود آسفالت خيابان ليس بزند چون مازاد شده؟

اين سخن بر داماد گران آمد و نامه اي از جيب خود درآورد كه در آن يكي از كارمندانش نوشته بود "من و خانواده ام  هميشه شما را نفرين مي كنيم" و امضا هم كرده بود. داماد )همان مديركل( توضيح داد كه مدرك اين آقا اول راهنمايي است . ماهي ۷۵۰ هزار تومان مي گيرد و كارش بسيار ساده است و از جمله كارمنداني است كه در روز معمولا بيكار است. گفت كه وقتيي از او پرسيده علت نگاشتن نامه چيست گفته چون به فلاني ۶ ميليون وام داديد و به من نداديد چنين نامه اي نوشتم. و توضيح داد كه قلب بچه فلاني ناراحتي داشته و بايد عمل مي شده و ما به او مساعده اي خارج از نوبت داده بوديم. حرف كه به اينجا رسيد رو كرد به پدر زن و گفت مي بينيد ما هم آدميم ................

ميهماني پايان يافت و ميهمانان رفتند اما اين سوال براي من باقي ماند كه زاويه ديد كداميك از ما به مسئله درست بوده است من يا اقاي مديركل؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 10:57 توسط زهره محسني |

سفر به مكه

من و محمد زندگيمان را با سفر به مكه آغاز كرديم

گرچه از اون موقع شش ماهي ميگذره اما حيفم آمد راه اندازي مجدد وبلاگ "من او" را با خاطرات زيبا و به ياد ماندني اين سفر آغاز نكنم

عمره ما در ماه مبارك رمضان بود به خاطر همين سفرمان ۲۱ روزه شد.

به همگي توصيه مي كنم حتما يه عمره در ماه رمضان برويد. در اين ماه مكه و مدينه حال و هواي ديگري دارد.

از اين سفر خاطرات نابي برايم باقي مانده از حضور بر سر سفره افطار مليت هاي مختلف كه هر روزه در مسجد النبي و مسجد الحرام پهن مي شد، تا نماز جماعت در مسجد شيعيان و افطار با شيعيان مدينه. از شبهاي معنوي مسجد الحرام تا نماز طراوي كه سنيان هر شب در آن مسجد مقدس مي خواندن.

از گردشهاي ماجراجويانه ما در شهر مدينه و مكه تا تناول همبرگر مك دونالد.

از حضورمون در جشن نه چندان پررونقي كه سازمان حج و زيارت براي زوجهاي جوان برگزار كرد تا .....

خلاصه جاي همگي خالي......

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19:4 توسط زهره محسني |

منزل يازدهم: الهي امان از شر حاسدان

 

الهي

 

با طعنه مردم چه بايد كرد، جز واگذاري به تو ما را چه كار آيد؟

 

الهي

 

بر آنان كه زبان بر تهمت مي‌گشايند نتايج كرداشان را بفهمان، شايد زبان بر دندان گيرند.

 

 الهي

 

آيا ديوار آرزوهاي صادقانه را حرفهاي دروغين متزلزل خواهد كرد؟

 

الهي...

براي آنانكه زليخا گونه قصد تخريب "من او" را دارند

زليخا مغرور قصه‌اش بود. زليخا به همنشيني نامش با يوسف مي‌نازيد. زليخا بر بلنداي قصه رفت و گفت: رونق اين قصه همه از من است. اين قصه بوي زليخا مي‌دهد. كجاست زني كه چون من شايسته عشق پيامبري باشد تا بار ديگر اين‌چنين زيبا شود؟

قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا! بس است. از قصه پايين بيا كه اين قصه اگر زيباست نه به خاطر تو كه زيبايي همه از يوسف است.

زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصه‌اي است. عمري است كه نامم را در حلقه عاشقان برده‌اند.

قصه گفت: نامت را به خطا برده‌اند كه تو عشق نمي‌داني. تو هماني كه بر عشق چنگ انداختي. تو آني كه پيراهن عاشقي را به نامردي دريدي، تو آمدي و قصه بوي خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصه‌ام بيرون برو تا يوسف بماند و راستي.

زليخا گريست و از قصه بيرون رفت.

خدا گفت: زليخا برگرد كه قصه جهان، قصه پرزليخاست و هر روز هزارها پيراهن پاره مي‌شود از پشت. اما زليخايي بايد تا يوسف، زندان بر او برگزيند.

و قصه را و يوسف را زيبايي همه اين بود. زليخا برگرد.(عرفان نظرآهاري) 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 18:54 توسط محمد گلزاري |

منزل دهم: آرامش را به دلم باز گردان

 

الهی

 

اگر پُرسی حجّت نداریم ، اگر بسَنجی بضاعت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم.

 

الهی

 

مائیم همه مفلسان بی‌مایه و همه از طاعت بی‌پیرایه و همه محتاج و بی‌سرمایه.

 

الهی

 

چون همه آن کنی که خود خواهی، پس از این بیچاره مفلس چه می‌خواهی؟

 

الهی

 

چون به تو نگریم پادشاهیم تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم بلکه از خاک کمتر.

 

الهی

 

نگرانم، نگران، آرامش را تو به دلم باز گردان

 

الهی.... 

 

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی

 

ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو

چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی

 

شهری به تیغ غمزه‌ی خونخوار و لعل لب

مجروح می‌کنی و نمک می پراکنی

 

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

باری نگه کن ای خداوند خرمنی

 

گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من

مهر از دلم چگونه توانی که برکنی

 

حکم آن توست اگر بکشی بی‌گنه و لیک

عهد وفای دوست نشاید که بشکنی

 

این عشق را زوال نباشد به حکم آنک

ما پاک دیده‌ایم و تو پاکیزه دامنی

 

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست

ور متفق شوند جهانی به دشمنی

 

خواهی که دل به کس ندهی دیده‌ها بدوز

پیکان چرخ را سپری باشد آهنی

 

با مدعی بگوی که ما خود شکسته‌ایم

محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی

 

سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است

با سخت بازوان به ضرورت فروتنی

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 13:52 توسط محمد گلزاري |

منزل نهم: الهي كودكي پيش گرفتم

 الهي

  از كودكان چيزها آموختم، لاجرم كودكي پيش گرفتم.

 الهي

 چون است كه چشيده‌ها خاموشند و نچشيده‌ها در خروش؟

 الهي

 از شياطين جنّ بريدن دشوار نيست، با شياطين انس چه بايد كرد؟

الهي

 خوشدلم كه هر دردي را درماني نهاده‌اي.

 الهي

 در خلقت شيطان كه آن همه فوايد و مصالح است، در خلقت ملك چه‌ها باشد؟

الهي

 ديده را به تماشاي جمال خيره كرده‌اي، دل را به ديدار ذوالجمال خيره گردان(علامه حسن زاده آملی)

 الهي...

 شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام مي‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعاگويي من مشتاق است

بعد يك عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجي است كه افزوني‌اش از انفاق است

باد، مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است(فاضل نظري)

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 19:14 توسط محمد گلزاري |