بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(4)
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(3)
* نیمه شبه و من بیدارم
* نیمه شبه و حالا که خوب فکر می کنم می بینم "
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند(2)
* مادرم همیشه می گه از خدا زیاد بخواین. خدا که دستش بازه و می تونه بده
* یه داستانچه ای هست که پسره به پدرش می گه که می خواد شبیه اون بشه و پدر می گه خاک بر سرت من که می خواستم فلان کسک بشم شدم این تو که می خوای من بشی چی می شی
*
بعضی خبرها روز آدم را زهر مار می کنند.
سارای من دوساله شد
تو مراسم فقط خانواده من بودند و محمد.
از تولد بیشتر از همه دویدنهای دو روز آخر یادمه (البته با محمد که پا به پای من دوید) و استرس های مهمونی.
البته بازم خدا را شکر خدا را شکر، خوب برگزار شد.
آخر شب که همه رفتند من ماندم و محمد ویه دختر دوساله
و کلی کادو ویه خونه شلوغ پلوغ که خدا می دونه کی مثل روز اولش می شه
ملکه اعتماد به نفس!
خیلی راحت و بی خیال گفت :" نه . نرفتم" با تعجب پرسیدم :" خوب چرا منو خبر نکردی؟" گفت: "شماره ات تو موبایلم بود خونه جا گذاشته بودم." گفتم : "خوب زنگ می زدی اداره" گفت: "یکی دو بار زنگ زدم اشغال بود بعدش یادم رفت!"
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم .آخه جلسه مذکور جلسه اول بود با اداره کلی ها که امتیازش هم برای ما بود هم روسامون و اگه این کار رو به من سپرده بودند شده بود سینه خیزم برم می رفتم.
بهش گفتم:" حالا از امتیازمون کم نمی شه؟" گفت: "مگه مهمه ما باید امتیازمون رو از خدا بگیریم!!"
دیگه کم آوردم . با خودم فکر کردم ای ول اعتماد به نفس ! کاش من هم کمی از این اعتماد به نفس ها داشتم!!!
سارا و مهران مدیری
اما این آرزوی من به حقیقت نپیوست و سارا بسیار بد غذاست. وقتی می شه راحت تر به دختر ما غذا بدی که یا بره مهمونی یا سرش گرم بشه. از جمله سرگرمی های دختر من هم دیدن سی دی قهوه تلخ مهران مدیری است. به خصوص سی دی پشت صحنه عیدش که وقتی برای سارا می ذاریم اینقدر که محوش می شه یادش می ره داره با غذا خوردن مخالفت کنه.
خلاصه من که هر بار کلی دعا به جون مهران مدیری می کنم که باعث می شه دختر ما دو لقمه غذا بخوره
زندگی مان
ارام و بی صدا مثل خود خدا
سالگرد ازدواج و تولد محمد عزیز
اما ۲۸ تیر ماه تولد محمد عزیزم هم بود. چند روز پیش از آن مادرم یادآوری کرد که اعضای خانواده برای آقای داماد هدایایی تهیه کرده اند و پرسید که آیا امسال هم مانند پارسال ما مراسمی در منزل خودمان برگزار می کنیم یا آنها خودشان مراسم بگیرند من هم از خدا خواسته مراسم را به خودشان واگذار کردم. البته کیک و شام این مراسم را ما دادیم.
جای شما خالی خیلی خوش گذشت . پدر و مادرم یک کارت هدیه به محمد هدیه دادند. برادرانم پیراهن و ..........و من هم یک هدیه ویژه ویژه!
پ.ن: ۱: عکس کیک و محمد پشت کیک را گرفته ام که در اولین فرصت روی وبلاگ می گذارم.
۲: برای محمد، شمع هم خریده بودم که فوت کند اما گفت در خانه مامان اینها خجالت می کشد این قرتی بازی ها را درآورد.![]()

