منزل يازدهم: الهي امان از شر حاسدان
الهي
با طعنه مردم چه بايد كرد، جز واگذاري به تو ما را چه كار آيد؟
الهي
بر آنان كه زبان بر تهمت ميگشايند نتايج كرداشان را بفهمان، شايد زبان بر دندان گيرند.
الهي
آيا ديوار آرزوهاي صادقانه را حرفهاي دروغين متزلزل خواهد كرد؟
الهي...
براي آنانكه زليخا گونه قصد تخريب "من او" را دارند
زليخا مغرور قصهاش بود. زليخا به همنشيني نامش با يوسف مينازيد. زليخا بر بلنداي قصه رفت و گفت: رونق اين قصه همه از من است. اين قصه بوي زليخا ميدهد. كجاست زني كه چون من شايسته عشق پيامبري باشد تا بار ديگر اينچنين زيبا شود؟
قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا! بس است. از قصه پايين بيا كه اين قصه اگر زيباست نه به خاطر تو كه زيبايي همه از يوسف است.
زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصهاي است. عمري است كه نامم را در حلقه عاشقان بردهاند.
قصه گفت: نامت را به خطا بردهاند كه تو عشق نميداني. تو هماني كه بر عشق چنگ انداختي. تو آني كه پيراهن عاشقي را به نامردي دريدي، تو آمدي و قصه بوي خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصهام بيرون برو تا يوسف بماند و راستي.
زليخا گريست و از قصه بيرون رفت.
خدا گفت: زليخا برگرد كه قصه جهان، قصه پرزليخاست و هر روز هزارها پيراهن پاره ميشود از پشت. اما زليخايي بايد تا يوسف، زندان بر او برگزيند.
و قصه را و يوسف را زيبايي همه اين بود. زليخا برگرد.(عرفان نظرآهاري)
منزل دهم: آرامش را به دلم باز گردان
اگر پُرسی حجّت نداریم ، اگر بسَنجی بضاعت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم.
الهی
مائیم همه مفلسان بیمایه و همه از طاعت بیپیرایه و همه محتاج و بیسرمایه.
الهی
چون همه آن کنی که خود خواهی، پس از این بیچاره مفلس چه میخواهی؟
الهی
چون به تو نگریم پادشاهیم تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم بلکه از خاک کمتر.
الهی
نگرانم، نگران، آرامش را تو به دلم باز گردان
الهی....
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغ غمزهی خونخوار و لعل لب
مجروح میکنی و نمک می پراکنی
ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم
باری نگه کن ای خداوند خرمنی
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من
مهر از دلم چگونه توانی که برکنی
حکم آن توست اگر بکشی بیگنه و لیک
عهد وفای دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد به حکم آنک
ما پاک دیدهایم و تو پاکیزه دامنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست
ور متفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی دیدهها بدوز
پیکان چرخ را سپری باشد آهنی
با مدعی بگوی که ما خود شکستهایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است
با سخت بازوان به ضرورت فروتنی
منزل نهم: الهي كودكي پيش گرفتم
الهي
الهي
الهي
الهي...
غم قرار دل پرمشغله عشاق است
جام مي نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مستشدن اخلاق است
بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعاگويي من مشتاق است
بعد يك عمر قناعت دگر آموختهام
عشق گنجي است كه افزونياش از انفاق است
باد، مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است(فاضل نظري)
منزل هشتم: الهی حول حالنا الی احسن الحال
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
الهی...
هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
سر و زر و جانم فدای آن محبوب
که حق صحبت و عهد وفا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
نگه نداشت دل ما و جای رنجش نیست
زدست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
صبا در آن سر زلف اردل مرا بینی
زروی لطف بگویش که جا نگه دارد
غبار راهگذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
تفالی به لسان الغیب در زمان سال تحویل ۱۳۸۷

