تبليغاتX
من او

سه شنبه عزیز

سه شنبه 5 آبان 1388

1: ساعت 14-16 .

به هر زحمتی بود و با حال ناخوشی که داشتم از پایان نامه ام دفاع کردم و 19 شدم.

ظهر، قبل رفتن نتونستم ناهار بخورم. اینقدر رنگ پریده بودم که استاد راهنما بهم گفت نمی خواد موقع دفاع بایستی. اما خدا، در منتهای لطف خودش مثل همیشه، کمکم کرد و تونستم به خوبی پاورپوینتم را ارائه بدم و بالاترین نمره ای را که می شد ، بگیرم.

البته تصحیح می کنم ، از پایان نامه دفاع کردیم و نمره خوبی گرفتیم. من و سارا خانم، 8 ماهه.

اون روز محمد عزیزم سر کار نرفت و وظیفه روحیه دادن و پشتیبانی و مراقبت از ما را به عهده گرفت.

تو جلسه دفاع ، مادر شوهر و خواهر شوهرهام و برادرم و دو تا از دوستای خوبم هم شرکت کردند.

البته من که خیلی استرس داشتم تا روز آخر به فکر دعوت نبودم و به همین خاطر، به مادر و پدر خودم تا یکی دو ساعت قبل از دفاع اصلا نگفتم. بعدا فهمیدم چه اشتباهی کردم و کلی ازشون خجالت کشیدم.

2: ساعت 19

تخت و کمد سارا خانم را آوردند. وسایل این پرنس کوچولوی ما بسیار زیباست. من و پدرش کلی ذوق کردیم و کلی قربون صدقه اش رفتیم.

پ.ن: کاش می تونستم با کلمات، شما رو هم در خوشحالی خودم شریک کنم



+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 15:30 توسط زهره محسني |

دخترمان.......

یکشنبه 22 شهریور 1388

ساعت 18:30 وقت سونوگرافی داشتم. قرار بود برویم یک سونوگرافی دقیق کنیم هم سلامت بچه مشخص شود هم جنسیتش. دل توی دلم نبود. شب قبلش کلی وبلاگ دیده بودم که مادرها برای نوزادانشان راه اندازی کرده بودند. بچه های زیبا. بچه های معمولی و حتی زشت ها. 

یه کمی دلم می خواست فرزندمان دختر شود. بیشتر به خاطر پدرش که خیلی دختر دوست داشت.

تا ساعت 23:15 وقت سونوگرافی ام نرسید. تا آن ساعت چه کشیدیم و کشیدم خدا می داند. از این که به علت رعایت یک رژیم خاص برای سونوگرافی به معده درد مبتلا شدم تا هزار فکر ناجور که نکند خدای نکرده فرزندمان چنین باشد یا چنان باشد.

محمد سعی می کرد مرا دلداری دهد گرچه خودش هم حال و روز خوبی نداشت. نوبتمان شد و قرار شد محمد 5 دقیقه آخر داخل بیاید و فیلم بگیرد. 

وقتی دکتر گفت که جنین سلامت است نفس راحتی کشیدم و پرسیدم جنسیتش چیست؟ گفت دختر است. انا اعطیناک الکوثر است. دیگر در پوست خود نمی گنجیدم. 

دکتر اجازه داد محمد داخل شود. وقتی شنید که فرزندمان دختر است به صورتش نگاه کردم . خنده به پهنای صورتش شکفته شده بود. 

بیرون که آمدیم سراپا شکر بودیم. از پل عابر پیاده که می گذشتیم لحظاتی ایستادیم. دیگر تاب نیاوردم و زدم زیر گریه. 

اینهمه لطف خالق به بنده ای چون من خارج از حد تصور و انتظار بود. خدا را صمیمانه سپاس گفتم.

همه منتظر بودند بدانند نتیجه سونوگرافی چه بوده . با مادر محمد تماس گرفتیم. کلی خوشحال شدند بخصوص عمو مصطفی که شروع کرد به بشکن زدن و شادی کردن.

محمد می گفت وقتی خبر را به خانواده من هم داده شنیده که یکی دو نفر از شادی جیغی کشیدند. وقتی برگشتیم به ما مشتولوق هم دادند.

فعلا اسم فرزندمان دختر باباست تا در اولین فرصت نام مناسبی برایش انتخاب کنیم.

خلاصه 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 13:43 توسط زهره محسني |

عشق واقعی

وقتی می گفتند خداوند بندگانش را از همه بیشتر دوست دارد هرگز متوجه علت این موضوع نمی شدم

بخصوص گاهی که به سختی و عقوبتی گرفتار می آمدم.

اما از وقتی که موجودی دیگر را در درون خود می پرورانم و همه هم و غمم را مصروف آرامش و آسایش او می کنم به عمق این دوست داشتن پی برده ام. حال می فهمم خالق برای مخلوقش همیشه بهترین ها را می خواهد. از خطایش اندوهناک می شود و همه تلاشش را می کند که او را به راه درست هدایت کند.

این رمضان که می آید برای من رنگ و بویی دیگر دارد. حال من هم در کار خلقم. خلق انسانی از نوع خودم که می خواهم بهترین باشد و برای نیل به این هدف باید از رمضانی که در پیش است بیشترین بهره را ببرم.

از خدا می خواهم توفیق بهره گیری از این ماه عزیز را به همه ما بدهد.

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 14:15 توسط زهره محسني |

فریاد................................................

می گویند سکوت بلندترین فریاد است

اما نیست

گاهی فقط فریاد، فریاد است

و درمان، فقط فریاد

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 16:27 توسط زهره محسني |

یک سال گذشت........

پنج شنبه ی گذشته؛ اولین سالگرد ازدواجمون را جشن گرفتیم، سه نفری.

به همین زودی یک سال از دو تا( و حالا هم سه تا) شدنمون گذشت.

همیشه از ازدواجهایی که 40-50 سال طول می کشند و پیرمردهاو پیرزنهایی که بعد یه عمر زندگی سالگرد ازدواج می گیرند و عاشقانه از عمری که با هم گذروندند یاد می کنند، خوشم می آمده.

یه روز با محمد فیلمی دیدیم که زوج آن جشن چهلمین سالگرد ازدواجشون را برگزار کرده بودند. بعد اون فیلم تصمیم گرفتیم ما هم چنین کنیم.

واسه همینم از ماه اول بعد از عقدمون شروع کردیم به شمردن که چند ماه از ازدواجمون رفته و تا 40 سال چقدر مانده.

حالا 1 سال و 2 روز از ازدواجمون رفته و تا جشن بزرگمون 38 سال و 363 روز مانده!

دیشب به همین مناسبت مامان اینها امدند دیدنمان و برامون دو تا ربع سکه آوردند.

البته من قصد داشتم در سالگرد ازدواجمون مامانا و باباها و خواهرا و برادرا را به یه مهمونی عصرونه کوچولو دعوت کنم. اما عضو سوم خونه یه کمی بد قلقی می کنه و امکان مهمون داری را از من می گیره. اما 5شنبه مامان زنگ زدند و ضمن تبریک، گفتند که فردا شب، بعد شام میان دیدنمان.

خدا به ما و همه زوجها کمک کنه تا بتونند جشن چهل - پنجاهمین سال ازدواجشون را در کمال خوشی برگزار کنند.




+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 17:56 توسط زهره محسني |

جهان در ماهی که گذشت!!!

در  این مدت که آپ نکردیم، خیلی اتفاقها افتاد. به اتفاقهای اجتماعی که همه کم و بیش از اون باخبرند، کاری ندارم.

اما در مورد خودمون؛ اولا مدت هاست رابطه ما با دنیای مجازی قطع شده است. چون کامپیوترمان خراب شده است.

از طرفی این فامیل کوچولو تا توانست من را اذیت کرد؛ حاصل این اقدامات آن بود که پایان نامه من در قسمت نتیجه گیری متوقف شد و قرار شد شهریور دفاع کنم. دفاع بهترین دوستم هم در تعطیلات آلودگی هوا منتفی شد و افتاد شهریور. البته یکی از خوش شانس ترین همکلاسیهامون دفاع کرد و شد 19.

سه تایی؛ دو تا سفر تابستانی رفتیم و هر چی ته کیسه مان مانده بود را دود کردیم. اولی به شهری سردسیر و زیبا و دومی به شمال.

هر دو سفر را با هواپیما رفتیم اما هواپیمایی که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. اولین سفر با هواپیمایی بود که صندلی هاش مثل اتوبوس های قدیمی بود و حرکت نمی کرد. جالب بود که مهماندار اصرار داشت که در هنگام پرواز صندلی را به حالت اول برگردانیم!

پرواز دوم که با هواپیمایی دو ملخه بود، مثل هواپیماهای سم پاش. تا دلتون بخواد ترس داشت و تکان. من که همش احساس می کردم اگه یه کبوتر بره لای این ملخ قدیمی ما با مخ می خوریم زمین. و البته می خوردیما!

خلاصه خدا رحم کرد. برگشتنه که من کلی نذر کردم سه تایی سالم بشینیم زمین. خلاصه اگه می خواهین ترس واقعی را تجربه کنین به جای شهربازی یه سر با هواپیما برین رامسر.

راستی تا حالا رامسر رفتین؟ واقعا زیبا بود. در آنجا می شد قدرت خدا را به راحتی احساس کرد. اگه تا حالا جواهر ده و جنگلهای 2000 و 3000 را ندین وقت را از دست ندین. بهشت که می گن همون جاست. تپه های سبز، نهرهای جاری و هوای مه آلود تمیز و خنک.

البته متاسفانه بعضی آدمهای بی فرهنگ، این بهشت طبیعی را هم آلوده کردن. توی جنگل های 2000 و 3000 پر از آشغالهای مختلف مردمی که فقط خودشون و فقط همون روزی که به جنگل رفتن را می دیدن. جای تاسف که توی زیبایی بی نظیر خلقت دنبال یه جای تمیز باید مدتی بگردی. واقعا تاسف آوره که بعضی مردم نمی فهمند که ریختن آشغال و سط زیبایی های طبیعی نماد بی فرهنگی و خودخواهی است و به همه و از جمله خودشون لطمه می زنه. کاش این جور آدمها هم مثل سایر مجرمین مجازات می شدند و کاش واسه این جرم هم قانونی وجود داشت.






+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 18:5 توسط زهره محسني |

قانون جذب

امسال عيد يه سر رفتيم اهواز عيد ديدني فاميل محمد.

 اهواز را با هواپيما رفتيم. دسته جمعي. نمي دونم چرا، اما براي اولين بار بود كه همه ما رو جدا نشوندن رو هر صندلي جا بود. هم دكتر گلزاري از خانواده‌ جدا نشستند، هم من و محمد و هم خواهر و شوهر خواهرش.

خلاصه جاي من افتاد كنار يه خانم امروزي كه يه پلاسيك كتاب جلوي پاش گذاشته بود. دستش يه كتاب بود به اسم "راز"

ازش پرسيدم اين كتاب همون فيلم راز معروفه؟ گفت: بله! و اينجوري صحبت‌هامون آغاز شد. خانمه معتقد بود كه آدم هر آنچه را که به آن توجه می کند، به آن انرژی می دهد و بر آن تمرکز می کند به زندگی  جذب می کند. خواه مثبت خواه منفی !

اون داستانهاي متعددي از زندگي‌اش تعريف كرد كه چگونه با خوش‌بيني و استفاده از قانون جذب توانسته به خواسته‌هاش برسه. اينكه همسرش اول با اين حرفا موافق نبوده و حالا يكي از طرفدارهاي اين قانونه.

به من گفت حتي اگه دوست داري يه بنز داشته باشي اما قدرت خريدشو نداري با قانون جذب مي توني يه روزي صاحب اون بشي. ممكنه اون روز خيلي دير بياد ولي مياد.

خلاصه اون خانم كه خيلي هم مهربون بود موقع پياده شدن كتاب رازشو بهم داد كه بعدا بخونم.

و روي يه برگه نوشت: چهار اثر از فلورانس، از دولت عشق، شفاي زندگي، قانون جذب و بنويس تا اتفاق بيفتد.

گفت اين كتابها در زندگي معجزه مي كنن!

من البته هنوز اين كتابها را نخواندم . شما چي، تا حالا قانون جذب را تجربه كردين؟ بهش اعتقاد دارين؟

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 17:30 توسط زهره محسني |

پایان نامه

مردم از این پایان نامه

عین بختک افتاده روی زندگیمُ بلند هم نمی شود.

همه کارهایم را موکول کردم به پایان پایان نامهُ اما دریغ مگر تمام می شود؟!

مردم از این پایان نامه

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 9:48 توسط زهره محسني |

ما هم آدميم..........

پرده اول - صبح سه شنبه:

بخشنامه اي به مدرسه آمد كه در آن قيد شده بود دولت مي تواند كاركنان مازاد يا كم بازده رسمي و يا كارمندان رسمي كه در تغيير و تحولات، پست سازماني خود را از دست مي دهند را بدون رضايت آنان بازخريد كند. اين بخشنامه از بندهايي است كه براساس قانون خدمات كشوري لازم الاجرا مي شود.

از مقامات منطقه هم شنيديم كه كارگروه اين تصميمات نيز در ادارات تشكيل شده است.

اين اخبار موجي از انتقادات و اضطرابات را در ميان همكاران فرهنگي مدرسه بوجود آورد. اينكه اين كارگروه تا چه اندازه براساس معيارهاي درست عمل مي كنند و اصلا خود آنها تا چه حد براي چنين كاري صلاحيت دارند. اينكه بخشنامه فوق زودتر از ابلاغ قانون خدمات كشوري، اجرايي شده، اينكه بدين ترتيب امنيت شغلي از بين مي رود . اينكه نمره گرايي چندين برابر مي شود و معلمان مجبور مي شوند نمرات بالا به دانش آموز بدهند تا درصد قبولي اشان بالا شود و در رده معلمان كم بازده قرار نگيرند و نيز اينكه براساس قوانين موجود، مدارس )مگر در موارد خاص( اجازه ندارند دانش آموزي را اخراج دائم كنند اما دولت براحتي مي تواند كارمند رسمي خود را بازخريد)بخوانيد اخراج( كند، همه و همه از مواردي بود كه در ساعات تفريح معلمان به آن اشاره مي كردند .

 

پرده دوم سه شنبه شب:

مادر جانمان زنگ زدند كه يكي از بستگان با دامادشان به قصد عيد ديدني به خانه آنها مي آيند اگر ما هم دوست داريم برويم . من و محمد هم كه بايد براي ديدن برادرم به خانه مادر جان )اين اصطلاح محمد است( مي رفتيم فرصت را غنيمت شمرديم.

آقاي داماد مدير كل يكي از وزارت خانه هاست. خلاصه ما در آن نشست درددلي كرده و گفتيم كه آخر اين چه بخشنامه اي است و اين بخشنامه انگيزه ما را مي گيرد و ....... كه ناگهان اقاي مديركل از در حمايت درآمد و گفت اين كاملا درست و طبيعي است و در همه جاي دنيا هم عمل مي شود. گفتم: همه جاي دنيا بيمه بيكاري دارند . گفت: دولت بايد اين مسئله را حل كند اما نبايد به دليل نداشتن سيستم حمايتي بي كفايتان را در سيستم خود نگه دارد. گفتم: در اين شرايط كارمند اخراجي چه كند؟ گفت: روزي دست خداست برود كار ديگري پيدا كند. گفتم: اين عادلانه نيست كه به كسي كه سالها خدمت كرده بگويند ديگر تو را نمي خواهيم، بفرما برو، مي شود او را در بخش ديگري به كار گرفت .گفت: اين كاملا منطقي است. اصلا چرا بايد براساس اين قانون كاري كه زمان همين مهندس موسوي تصويب شد و با ديدي سوسياليستي كارفرما را مجبور مي كند كه به كارمند حقوق بدهد و نتواند به او بگويد بالاي چشمت ابروست عمل كنيم. به نظر من اين قانون غلط بوده و بايد اصلاح مي شده گفتم: مازاد نيروي آموزشي ناشي از بدي عملكرد مسوولان قبلي است وقتي شيوه تدريش را ترمي كردند ساعات درسي بالا رفت و تعداد زيادي معلم جذب شد حالا كه شيوه تدريس سالي شده مازاد نيرو پيش آمده خوب چرا معلم بايد تاوان ناداني مديران را بدهد گفت: طبيعي است زماني به معلم احتياج بوده، جذب شده حالا ديگر احتياج نيست بايد برود گفتم: اصلا از كجا معلوم مديري كه درباره ما تصميم مي گيرد خود با كفايت باشد؟ گفت: مدير هر چه باشد از كارمند با كفايت تر است.

خلاصه نه من توانستم ايشان را قانع كنم و نه ايشان مرا. آخرهاي بحث ناگهان پدرزن داماد كه از اساتيد دانشگاه و از فرهيختگان عالم دين و سياست است و رابطه نزديكي هم با ما دارد به دامادش نگاه چپ چپي كرد و گفت : تو خيلي سرمايه داري فكر مي كني اين چه حرفي است؟ مي گويي كارمند بيچاره برود آسفالت خيابان ليس بزند چون مازاد شده؟

اين سخن بر داماد گران آمد و نامه اي از جيب خود درآورد كه در آن يكي از كارمندانش نوشته بود "من و خانواده ام  هميشه شما را نفرين مي كنيم" و امضا هم كرده بود. داماد )همان مديركل( توضيح داد كه مدرك اين آقا اول راهنمايي است . ماهي ۷۵۰ هزار تومان مي گيرد و كارش بسيار ساده است و از جمله كارمنداني است كه در روز معمولا بيكار است. گفت كه وقتيي از او پرسيده علت نگاشتن نامه چيست گفته چون به فلاني ۶ ميليون وام داديد و به من نداديد چنين نامه اي نوشتم. و توضيح داد كه قلب بچه فلاني ناراحتي داشته و بايد عمل مي شده و ما به او مساعده اي خارج از نوبت داده بوديم. حرف كه به اينجا رسيد رو كرد به پدر زن و گفت مي بينيد ما هم آدميم ................

ميهماني پايان يافت و ميهمانان رفتند اما اين سوال براي من باقي ماند كه زاويه ديد كداميك از ما به مسئله درست بوده است من يا اقاي مديركل؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 10:57 توسط زهره محسني |

سفر به مكه

من و محمد زندگيمان را با سفر به مكه آغاز كرديم

گرچه از اون موقع شش ماهي ميگذره اما حيفم آمد راه اندازي مجدد وبلاگ "من او" را با خاطرات زيبا و به ياد ماندني اين سفر آغاز نكنم

عمره ما در ماه مبارك رمضان بود به خاطر همين سفرمان ۲۱ روزه شد.

به همگي توصيه مي كنم حتما يه عمره در ماه رمضان برويد. در اين ماه مكه و مدينه حال و هواي ديگري دارد.

از اين سفر خاطرات نابي برايم باقي مانده از حضور بر سر سفره افطار مليت هاي مختلف كه هر روزه در مسجد النبي و مسجد الحرام پهن مي شد، تا نماز جماعت در مسجد شيعيان و افطار با شيعيان مدينه. از شبهاي معنوي مسجد الحرام تا نماز طراوي كه سنيان هر شب در آن مسجد مقدس مي خواندن.

از گردشهاي ماجراجويانه ما در شهر مدينه و مكه تا تناول همبرگر مك دونالد.

از حضورمون در جشن نه چندان پررونقي كه سازمان حج و زيارت براي زوجهاي جوان برگزار كرد تا .....

خلاصه جاي همگي خالي......

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19:4 توسط زهره محسني |