"دارا یا سارا"؛ "برگچه یا بچه"
بسم الله
۱- دیروز در مدرسه اتفاق خنده داری رخ داد. پدر یکی از دانش آموزان پیش دانشگاهی برای مشاوره به مدرسه آمده بود. جلسه مشترکی را با حضور پدر و فرزند و مسئول پیش دانشگاهی برگزار کردیم.
این آقا "دارا" دانش آموز بسیار خوب و مودبی است اما مثل بیشتر دانش آموزان کنکوری دچار اضطراب شدید شده است. در خلال صحبت در حالیکه داشتم نظرات خود را در خصوص وضعیت روحی دارا می دادم به اشتباه او را "سارا" خطاب کردم. همه یکدفعه من را به صورت خاص نگاه کردند. دستپاچه گفتم این عروسک های دارا و سارا آدم را به اشتباه می اندازند. اما این پاسخ به نظر قانع کننده نبود چون پدر دانش آموز همچنان با حالتی خاص به من نگاه می کرد. مجبور شدم واقعیت را بگویم.
" راستش اسم دختر من که قرار است چند وقت دیگر به دنیا بیاید سارا است. فکر می کنم به همین خاطر آقازاده را سارا خطاب کردم." آقا دارا که حسابی خنده اش گرفته بود اما پدر همچنان نگاهش تغییر نکرد به همین دلیل خودم را جمع کردم و به صحبت ادامه دادم.
ادامه مطلب
سارا سلام
بسم الله
بالاخره همانطور که وعده داده بودیم در عید سعید فطر اسم دختر عزیزمان را انتخاب کردیم. یک انتخاب سخت که بیش از حد طول کشید ولی در آخر به همان جایی رسیدیم که دلمان اول می گفت. هرچند که لطف مادر سارا را در این انتخاب فراموش نمی کنم.
بعد از دیدن کلی اسم و کتاب؛ دست آخر ۱۰ اسم را به تایید نهایی رساندیم. در مرحله بعد قرار شد ۵ اسم را انتخاب کنیم.
چون علوم انسانی مظلوم را در این روزها از مهجوریت دربیاوریم تصمیم گرفتیم بر مبنای طیف لیکرت هرکدام به ۵ اسم امتیاز بدهیم.
در نهایت اسم سارا با ۹ امتیاز بیشترین رای را آورد. هرچند بنا برملاحظاتی بازهم بین سارا و یک اسم دیگر مردد بودیم.
مادر سارا اولین کسی بود که پیشنهاد این اسم را داده بود و من به شدت از آن استقبال کردم و خیلی به دلم نشست اما بعدها بنابر ملاحظاتی دودل شد اما در آخر به دل من راه آمد و اسم فرزند عزیزمان را سارا گذاشتیم.
سارا گلزاری تا چند ماه دیگر متولد می شود.
***
آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب ، نه ، یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نمازی خیالی است
گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم
و فکر می کنیم در این پرده مانده است
***
سارا سلام ... اشهد ان لا اله ... تو
با چشمهای سرمه ای ... ان لا اله ... مست
دل می بری که...حی علی ... های های های
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بسم الله
دیشب اولین شب از لیالی قدر بود. دوست داشتم مثل سالهای گذشته به کوی دانشگاه بروم اما چون بسیاری از مراسم های مذهبی این روزها با تعطیلی مواجه شده است به یکی از دوستان خوب خبرنگارم تماس گرفتم تا از چند و چون برنامه کوی دانشگاه مطلع شوم. جواب قابل پیش بینی بود: امسال مراسم احیا در کوی دانشگاه برگزار نمی شود.
این کوچولو هم حسابی مادرش را اذیت می کند. برای همین نیمه های شب به درمانگاه رفتیم. برای اولین بار صدای قلبش را شنیدم. حس عجیبی بود.
وقتی از درمانگاه برگشتیم شروع به خواندن ادعیه شب قدر کردم. برای این زنده هنوز نیامده و مادرش که خیلی این روزها اذیت می شود دعا کردم.
امروز نیز احساس می کردم که صدای قلبش هنوز در گوشم می پیچد.
این روزها خیلی دغدغه ذهنی دارم. اتفاقات ماههای اخیر هم کلافه و ناراحتم می کند. البته سعی
می کنم خیلی این آشوب های درونی در رفتارم بروز نداشته باشد.
دیشب؛ شب قدر عجیبی بود. همه چیزش تازگی داشت. وقتی فهمیدم مراسم آیت الله امجد هم برگزار نمی شود خیلی کلافه شدم. تنها صدای قلب این عزیز آرامم کرد.
فقط به او دلخوش کرده ام و این روزهای سخت و تلخ را به امید آمدن او پشت سر می گذارم.
| دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند | واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند | |
| بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند | باده از جام تجلی صفاتم دادند | |
| چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی | آن شب قدر که این تازه براتم دادند | |
| بعد از این روی من و آینه وصف جمال | که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند | |
| من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب | مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند | |
| هاتف آن روز به من مژده این دولت داد | که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند | |
| این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد | اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند | |
| همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود | که ز بند غم ایام نجاتم دادند |
گیرند همه روزه و من گیسویت
بسم الله
از جمعه شب تا امروز صبح مهمانی منزل پدر بودیم. تقریبا هر شب بعد از افطار بساط شعرخوانی و حافظ خوانی به راه بود.
یک دوبیتی پدر درباره ماه رمضان به نقل از دکتر اسماعیل آذر خواند که خیلی به دلم نشست و حیفم آمد آن را در وبلاگ نگذارم.
گیرند همه روزه و من گیسویت
بینند همه هلال و من ابرویت
از جمله این دوازده ماه فلک
یک ماه مبارک است و آنهم رویت
هزینه عشق واقعی
بسم الله
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود:
صورتحساب
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :
هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
ادامه مطلب
اولين شام سه نفره
امشب بيخيال قسمت آخر سريال يوسف پيامبر شديم و زديم بيرون براي شام.
مدتها بود كه بيرون نرفته بوديم. يعني شرايطش جور نشده بود.
ونوس برگر رفتيم و مرغ سوخاري (غذاي مورد علاقهمان) را خورديم.
بعد هم كمي پيادهروي كرديم.
اين اولين شام و پيادهروي سه نفرهمان بود.
من و زهره جان و
خبر خوش و غير منتظره
امروز اتفاق عجيب و شيريني افتاد. خبري به ما رسيد كه فكرش را نميكرديم.
خبري كه زندگي آدم را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد. شب دوبار به حافظ تفال زديم. يك بار زهره جان اين كار را كرد و يك بار هم با پدرم تماس گرفتم و از او خواستم به حافظ تفالي بزند.
و اما تفال زهره جان:
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت زروي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
و تفال پدرم به حافظ:
دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس
نسيم روضه شيراز پيك راهت بس
دگر زمنزل جانان سفر مكن درويش
كه سير معنوي و خانقاهت بس
خدايا بابت همه خوبيها و الطافت از تو ممنونيم.
منزل يازدهم: الهي امان از شر حاسدان
الهي
با طعنه مردم چه بايد كرد، جز واگذاري به تو ما را چه كار آيد؟
الهي
بر آنان كه زبان بر تهمت ميگشايند نتايج كرداشان را بفهمان، شايد زبان بر دندان گيرند.
الهي
آيا ديوار آرزوهاي صادقانه را حرفهاي دروغين متزلزل خواهد كرد؟
الهي...
براي آنانكه زليخا گونه قصد تخريب "من او" را دارند
زليخا مغرور قصهاش بود. زليخا به همنشيني نامش با يوسف مينازيد. زليخا بر بلنداي قصه رفت و گفت: رونق اين قصه همه از من است. اين قصه بوي زليخا ميدهد. كجاست زني كه چون من شايسته عشق پيامبري باشد تا بار ديگر اينچنين زيبا شود؟
قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا! بس است. از قصه پايين بيا كه اين قصه اگر زيباست نه به خاطر تو كه زيبايي همه از يوسف است.
زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصهاي است. عمري است كه نامم را در حلقه عاشقان بردهاند.
قصه گفت: نامت را به خطا بردهاند كه تو عشق نميداني. تو هماني كه بر عشق چنگ انداختي. تو آني كه پيراهن عاشقي را به نامردي دريدي، تو آمدي و قصه بوي خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصهام بيرون برو تا يوسف بماند و راستي.
زليخا گريست و از قصه بيرون رفت.
خدا گفت: زليخا برگرد كه قصه جهان، قصه پرزليخاست و هر روز هزارها پيراهن پاره ميشود از پشت. اما زليخايي بايد تا يوسف، زندان بر او برگزيند.
و قصه را و يوسف را زيبايي همه اين بود. زليخا برگرد.(عرفان نظرآهاري)
منزل دهم: آرامش را به دلم باز گردان
اگر پُرسی حجّت نداریم ، اگر بسَنجی بضاعت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم.
الهی
مائیم همه مفلسان بیمایه و همه از طاعت بیپیرایه و همه محتاج و بیسرمایه.
الهی
چون همه آن کنی که خود خواهی، پس از این بیچاره مفلس چه میخواهی؟
الهی
چون به تو نگریم پادشاهیم تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم بلکه از خاک کمتر.
الهی
نگرانم، نگران، آرامش را تو به دلم باز گردان
الهی....
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغ غمزهی خونخوار و لعل لب
مجروح میکنی و نمک می پراکنی
ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم
باری نگه کن ای خداوند خرمنی
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من
مهر از دلم چگونه توانی که برکنی
حکم آن توست اگر بکشی بیگنه و لیک
عهد وفای دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد به حکم آنک
ما پاک دیدهایم و تو پاکیزه دامنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست
ور متفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی دیدهها بدوز
پیکان چرخ را سپری باشد آهنی
با مدعی بگوی که ما خود شکستهایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است
با سخت بازوان به ضرورت فروتنی
منزل نهم: الهي كودكي پيش گرفتم
الهي
الهي
الهي
الهي...
غم قرار دل پرمشغله عشاق است
جام مي نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مستشدن اخلاق است
بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعاگويي من مشتاق است
بعد يك عمر قناعت دگر آموختهام
عشق گنجي است كه افزونياش از انفاق است
باد، مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است(فاضل نظري)
منزل هشتم: الهی حول حالنا الی احسن الحال
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
الهی...
هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
سر و زر و جانم فدای آن محبوب
که حق صحبت و عهد وفا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
نگه نداشت دل ما و جای رنجش نیست
زدست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
صبا در آن سر زلف اردل مرا بینی
زروی لطف بگویش که جا نگه دارد
غبار راهگذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
تفالی به لسان الغیب در زمان سال تحویل ۱۳۸۷
منزل هفتم: الهی سپاس
الهي
بهار است و فصل شكوفايیات
مگر ميشود كند با سادگي
دل از چشمهای تماشايیات
در آيينه اشك شفاف من
چه زيباست طرز خود آرايیات
خيال سرودن چگونه نشست
در احساس رنگين روياييت
ز دلبستگانت كسی پی نبرد
به اسرار عشق معمايیات
نگاه من خسته كي ميرسد
به ژرفای چشمان دريايیات
من و اين تن سرد دلمردهام
تو و آن دم گرم عيسايیات
كسي جز تو ما را تحمل نكرد
بنازم به صبر و شكيبايیات(بهروز ياسمي)
منزل ششم: الهي بي سر و سامانم امشب
الهي
راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.
الهي
چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است،
الهي
اگر ستّار العيوب نبودي، ما از رسوايي چه ميكرديم؟
الهي
صبرم ده ، صبر بر تهمت و افترا و زبانم را در مقابله به مثل با بدي و اتهام لال گردان
الهي
همه گوينده بده، من گويم بگير.
الهي
بي سر و سامانم امشب.
الهي...
اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ
...
من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دلزدهاي! من ز تو دلتنگ(فاضل نظري)
منزل پنجم: الهي حجابها از راه بردار
الهی
بر رخ از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم گناه زرد داریم، اگر بر گناه مصرّیم، بر یگانگی مقرّیم.
الهی
در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.
الهی
به لطف ما را دستگیر و پای دار که دل در قرب کرم است و جان در انتظار و در پیش حجاب بسیار.
الهی
حجابها از راه بردار و ما را به ما مگذار.
الهی
عیب و آزار من مجوی که آب کرم باز ایستد از جوی، قصهی دوستان دراز است زیرا که معبود بینیاز است.
الهی
با غم و حسرتم و بی تو به حیرتم، در زندان محنتم، بستهی مشیتم.(خواجه عبدالله انصاري)
الهي...
در گذر از عاشقان رسيد به فالم
دست مرا خواند و گريه كرد به حالم
روز ازل هم گريست آن ملك مست
نامه تقدير را كه بست به بالم
مثل اناري كه از درخت بيفتد
در هيجان رسيدن به كمالم
هر رگ من رد يك ترك به تنم شد
منتظر يك اشاره است سفالم
بيشه شيران شرزه بود دو چشمش
كاش به سويش نرفته بود غزالم
هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم (فاضل نظري)
منزل چهارم: الهی عاقبت چه خواهد شد؟
الهي
ما همه بيچارهايم و تنها تو چارهاي، و ما همه هيچ كارهايم و تنها تو كارهاي.
الهي
چون عوامل طاحونه، چشم بسته و تن خستهام؛ راه بسيار ميروم و مسافتي نميپيمايم. واي من اگر دستم نگيري و رهاييام ندهي.
الهي
عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد؟
الهي
به فضلت سينة بيكينهام دادي، به جودت شرح صدرم عطا بفرما.
الهي
دندان دادي، نان دادي؛ جان دادي، جانان بده.
الهي
داغ دل را نه زبان تواند تقرير كند و نه قلم يارد به تحرير رساند؛ الحمدلله كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.
الهي...
به جستجوي تو در چارراه رهگذران
نگــاه دوخته ام در نگاه رهگـــــذران
نظـــارهي تو کجـا و نگـاه رهگذران
که ناپــديــد شدي در نگاه رهگذران
لباسهاي سفيد و سياه رهگـــذران
خطوط پيرهـــن راهراه رهگــــذران
جدال هر شب من با سپاه رهگذران
چگونه زل زدهام در نگاه رهگــذران
که من چه مي کشم از قاه قاه رهگذران!
منزل سوم: الهی گریانم
الهی
چون یتیم بیپدر گریانم. درمانده در دست خصمانم. خسته از گناهانم و زخویشتن
نالانم. خراب عمر و مفلس روزگار.
الهی
آنکه را عشق نیست ارزش چیست؟
دانی که بی تو هیچکسم.دستم گیر که در تو رِسم.به ظاهر قبول دارم به باطن
تسلیـم نه از خصـم بـاک دارم و نه از دشمن بیـم.اگر دل گـوید چرا؟ گـویم سر
افکندهام و اگرعقل گوید چرا؟ گویم که من بندهام.
الهی
هر کس بر چیزیست و من ندانم بر چه ام. بیمم آنست که کِی دانسته شود که من کیم؟
الهی
ای که گره هر دشواری به دست تو ميگشايد و ای که تندی هر سختی به لطف تو ميشکند و راه بيرونشو به سوی آسايش و گشادگی از تو درخواست ميگردد
نصیب این بیچاره از این کار همه درد است، مبارک باد که این درد مرا سخت درخوراست. بیچاره آنکس که از این درد فرد است، حقا که هرکه بدین درد ننازد ناجوانمرد است.
الهي...
راحت بخواب اي شهر! آن ديوانه مرده است
در پيله ابريشمش پروانه مرده است
در تُنگ، ديگر شور دريا غوطهور نيست
آن ماهي دلتنگ، خوشبختانه مرده است
يك عمر زير پا لگد كردند او را
اكنون كه ميگيرند روي شانه، مرده است
گنجشكها! از شانههايم برنخيزيد
روزي درختي زير اين ويرانه مرده است
ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است
(فاضل نظري)
منزل دوم: الهي سرگردانم
الهی
پنداشتم که تو را شناختم اکنون پنداشت خود را به آب انداختم.
الهی
عاجز و سرگردانم، نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
الهي
گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بندهی آن ثناام که تو سزای آنی.
من در تو چه دانم؟ تو دانی.تو آنی که گفتی من آنم.
الهی
اگر زارم، در تو زاریدن خوشست، ور نازم به تو نازیدن خوشست.
الهی
شاد بدانم که بر درگاه تو میزارم بر آن امید که روزی در میدان فضل به تو نازم.
الهی
بنده با حکم ازل چون برآید؟ و آنچه ندارد چه باید،
جهد بنده چیست، کار خواست تو دارد، بنده به جهد خویش کی تواند؟
(خواجه عبدالله انصاري)
الهي...
از باغ ميبرند چراغانيات كنند
تا كاج جشنهاي زمستانيات كنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار ميبرند كه زندانيات كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن ميروي
شايد به خاك مردهاي ارزانيات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطهاي بترس كه شيطانيات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانهاي است كه قربانيات كنند
(فاضل نظري)
منزل اول: الهي ناتوانم
الهى
خودت آگاهى كه درياى دلم را جزر و مد است. يا باسط بسطم ده و يا قابض قبضم كن.
الهى
دستبا ادب دراز است و پاى بى ادب، يا باسط اليدين بالرحمة خذ بيدى.
الهى
بسيار كسانى دعوى بندگى كردهاند و دم از ترك دنيا زدهاند، تا دنيا بديشان روى آورد جز وى همه را پشت پا زدهاند اين بنده در معرض امتحان درنيامده شرمسار استبحق خودت ثبت قلبى على دينك.
الهى
ناتوانم و در راهم و گردنههاى سخت در پيش است و رهزنهاى بسيار در كمين و بار گران بر دوش يا هادى اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين.
الهى
از روى آفتاب و ماه و ستارگان شرمندهام از انس و جان شرمندهام حتى از روى شيطان شرمندهام كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ناپايدار. (علامه حسن زاده آملی)
الهی...
بی قرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصلههاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست
" او " آمد
به نام او كه ميدانم تنهايم نميگذارد
حدود يك ماه پيش بود كه رفتيم. اوايل ماه صفر. در مفاتيح ديدم كه در ابتداي آداب ماه صفر نوشته كه اين ماه نحوست دارد. شايد اين رفتن به دليل نحوست اين ماه بود.
تصميم گرفتم كه برگردم. شب اول ربيع الاول. دوستي گفت پاسخ رفتن ماندن است.
و تصميم گرفتم كه برگردم...
با خداي خود عهد بستم كه چهل منزل با او درد دل كنم كه اين چلهها گشايش دردهاست.
برگشتم كه بگويم خداپرستم نه گوساله پرست.
برگشتم كه .....
برگشتم به اميد برگشتنت.

