تبليغاتX
من او

دخترمان.......

یکشنبه 22 شهریور 1388

ساعت 18:30 وقت سونوگرافی داشتم. قرار بود برویم یک سونوگرافی دقیق کنیم هم سلامت بچه مشخص شود هم جنسیتش. دل توی دلم نبود. شب قبلش کلی وبلاگ دیده بودم که مادرها برای نوزادانشان راه اندازی کرده بودند. بچه های زیبا. بچه های معمولی و حتی زشت ها. 

یه کمی دلم می خواست فرزندمان دختر شود. بیشتر به خاطر پدرش که خیلی دختر دوست داشت.

تا ساعت 23:15 وقت سونوگرافی ام نرسید. تا آن ساعت چه کشیدیم و کشیدم خدا می داند. از این که به علت رعایت یک رژیم خاص برای سونوگرافی به معده درد مبتلا شدم تا هزار فکر ناجور که نکند خدای نکرده فرزندمان چنین باشد یا چنان باشد.

محمد سعی می کرد مرا دلداری دهد گرچه خودش هم حال و روز خوبی نداشت. نوبتمان شد و قرار شد محمد 5 دقیقه آخر داخل بیاید و فیلم بگیرد. 

وقتی دکتر گفت که جنین سلامت است نفس راحتی کشیدم و پرسیدم جنسیتش چیست؟ گفت دختر است. انا اعطیناک الکوثر است. دیگر در پوست خود نمی گنجیدم. 

دکتر اجازه داد محمد داخل شود. وقتی شنید که فرزندمان دختر است به صورتش نگاه کردم . خنده به پهنای صورتش شکفته شده بود. 

بیرون که آمدیم سراپا شکر بودیم. از پل عابر پیاده که می گذشتیم لحظاتی ایستادیم. دیگر تاب نیاوردم و زدم زیر گریه. 

اینهمه لطف خالق به بنده ای چون من خارج از حد تصور و انتظار بود. خدا را صمیمانه سپاس گفتم.

همه منتظر بودند بدانند نتیجه سونوگرافی چه بوده . با مادر محمد تماس گرفتیم. کلی خوشحال شدند بخصوص عمو مصطفی که شروع کرد به بشکن زدن و شادی کردن.

محمد می گفت وقتی خبر را به خانواده من هم داده شنیده که یکی دو نفر از شادی جیغی کشیدند. وقتی برگشتیم به ما مشتولوق هم دادند.

فعلا اسم فرزندمان دختر باباست تا در اولین فرصت نام مناسبی برایش انتخاب کنیم.

خلاصه 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 13:43 توسط زهره محسني |

فریاد................................................

می گویند سکوت بلندترین فریاد است

اما نیست

گاهی فقط فریاد، فریاد است

و درمان، فقط فریاد

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 16:27 توسط زهره محسني |

یک سال گذشت........

پنج شنبه ی گذشته؛ اولین سالگرد ازدواجمون را جشن گرفتیم، سه نفری.

به همین زودی یک سال از دو تا( و حالا هم سه تا) شدنمون گذشت.

همیشه از ازدواجهایی که 40-50 سال طول می کشند و پیرمردهاو پیرزنهایی که بعد یه عمر زندگی سالگرد ازدواج می گیرند و عاشقانه از عمری که با هم گذروندند یاد می کنند، خوشم می آمده.

یه روز با محمد فیلمی دیدیم که زوج آن جشن چهلمین سالگرد ازدواجشون را برگزار کرده بودند. بعد اون فیلم تصمیم گرفتیم ما هم چنین کنیم.

واسه همینم از ماه اول بعد از عقدمون شروع کردیم به شمردن که چند ماه از ازدواجمون رفته و تا 40 سال چقدر مانده.

حالا 1 سال و 2 روز از ازدواجمون رفته و تا جشن بزرگمون 38 سال و 363 روز مانده!

دیشب به همین مناسبت مامان اینها امدند دیدنمان و برامون دو تا ربع سکه آوردند.

البته من قصد داشتم در سالگرد ازدواجمون مامانا و باباها و خواهرا و برادرا را به یه مهمونی عصرونه کوچولو دعوت کنم. اما عضو سوم خونه یه کمی بد قلقی می کنه و امکان مهمون داری را از من می گیره. اما 5شنبه مامان زنگ زدند و ضمن تبریک، گفتند که فردا شب، بعد شام میان دیدنمان.

خدا به ما و همه زوجها کمک کنه تا بتونند جشن چهل - پنجاهمین سال ازدواجشون را در کمال خوشی برگزار کنند.




+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 17:56 توسط زهره محسني |

جهان در ماهی که گذشت!!!

در  این مدت که آپ نکردیم، خیلی اتفاقها افتاد. به اتفاقهای اجتماعی که همه کم و بیش از اون باخبرند، کاری ندارم.

اما در مورد خودمون؛ اولا مدت هاست رابطه ما با دنیای مجازی قطع شده است. چون کامپیوترمان خراب شده است.

از طرفی این فامیل کوچولو تا توانست من را اذیت کرد؛ حاصل این اقدامات آن بود که پایان نامه من در قسمت نتیجه گیری متوقف شد و قرار شد شهریور دفاع کنم. دفاع بهترین دوستم هم در تعطیلات آلودگی هوا منتفی شد و افتاد شهریور. البته یکی از خوش شانس ترین همکلاسیهامون دفاع کرد و شد 19.

سه تایی؛ دو تا سفر تابستانی رفتیم و هر چی ته کیسه مان مانده بود را دود کردیم. اولی به شهری سردسیر و زیبا و دومی به شمال.

هر دو سفر را با هواپیما رفتیم اما هواپیمایی که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. اولین سفر با هواپیمایی بود که صندلی هاش مثل اتوبوس های قدیمی بود و حرکت نمی کرد. جالب بود که مهماندار اصرار داشت که در هنگام پرواز صندلی را به حالت اول برگردانیم!

پرواز دوم که با هواپیمایی دو ملخه بود، مثل هواپیماهای سم پاش. تا دلتون بخواد ترس داشت و تکان. من که همش احساس می کردم اگه یه کبوتر بره لای این ملخ قدیمی ما با مخ می خوریم زمین. و البته می خوردیما!

خلاصه خدا رحم کرد. برگشتنه که من کلی نذر کردم سه تایی سالم بشینیم زمین. خلاصه اگه می خواهین ترس واقعی را تجربه کنین به جای شهربازی یه سر با هواپیما برین رامسر.

راستی تا حالا رامسر رفتین؟ واقعا زیبا بود. در آنجا می شد قدرت خدا را به راحتی احساس کرد. اگه تا حالا جواهر ده و جنگلهای 2000 و 3000 را ندین وقت را از دست ندین. بهشت که می گن همون جاست. تپه های سبز، نهرهای جاری و هوای مه آلود تمیز و خنک.

البته متاسفانه بعضی آدمهای بی فرهنگ، این بهشت طبیعی را هم آلوده کردن. توی جنگل های 2000 و 3000 پر از آشغالهای مختلف مردمی که فقط خودشون و فقط همون روزی که به جنگل رفتن را می دیدن. جای تاسف که توی زیبایی بی نظیر خلقت دنبال یه جای تمیز باید مدتی بگردی. واقعا تاسف آوره که بعضی مردم نمی فهمند که ریختن آشغال و سط زیبایی های طبیعی نماد بی فرهنگی و خودخواهی است و به همه و از جمله خودشون لطمه می زنه. کاش این جور آدمها هم مثل سایر مجرمین مجازات می شدند و کاش واسه این جرم هم قانونی وجود داشت.






+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 18:5 توسط زهره محسني |

سفر به مكه

من و محمد زندگيمان را با سفر به مكه آغاز كرديم

گرچه از اون موقع شش ماهي ميگذره اما حيفم آمد راه اندازي مجدد وبلاگ "من او" را با خاطرات زيبا و به ياد ماندني اين سفر آغاز نكنم

عمره ما در ماه مبارك رمضان بود به خاطر همين سفرمان ۲۱ روزه شد.

به همگي توصيه مي كنم حتما يه عمره در ماه رمضان برويد. در اين ماه مكه و مدينه حال و هواي ديگري دارد.

از اين سفر خاطرات نابي برايم باقي مانده از حضور بر سر سفره افطار مليت هاي مختلف كه هر روزه در مسجد النبي و مسجد الحرام پهن مي شد، تا نماز جماعت در مسجد شيعيان و افطار با شيعيان مدينه. از شبهاي معنوي مسجد الحرام تا نماز طراوي كه سنيان هر شب در آن مسجد مقدس مي خواندن.

از گردشهاي ماجراجويانه ما در شهر مدينه و مكه تا تناول همبرگر مك دونالد.

از حضورمون در جشن نه چندان پررونقي كه سازمان حج و زيارت براي زوجهاي جوان برگزار كرد تا .....

خلاصه جاي همگي خالي......

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19:4 توسط زهره محسني |