تبليغاتX
من او

گیرند همه روزه و من گیسویت

 

بسم الله

از جمعه شب تا امروز صبح مهمانی منزل پدر بودیم. تقریبا هر شب بعد از افطار بساط شعرخوانی و حافظ خوانی به راه بود.

یک دوبیتی پدر درباره ماه رمضان به نقل از دکتر اسماعیل آذر خواند که خیلی به دلم نشست و حیفم آمد آن را در وبلاگ نگذارم.

 

گیرند همه روزه و من گیسویت

بینند همه هلال و من ابرویت

 

از جمله این دوازده ماه فلک

یک ماه مبارک است و آنهم رویت

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 15:46 توسط محمد گلزاري |

اولين شام سه نفره

بسم الله

امشب بي‌خيال قسمت آخر سريال يوسف پيامبر شديم و زديم بيرون براي شام.

مدت‌ها بود كه بيرون نرفته بوديم. يعني شرايطش جور نشده بود.

ونوس برگر رفتيم و مرغ سوخاري (غذاي مورد علاقه‌مان) را خورديم.

بعد هم كمي پياده‌روي كرديم.

اين اولين شام و پياده‌روي سه نفره‌مان بود.

من و زهره جان و  

+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 0:38 توسط محمد گلزاري |

خبر خوش و غير منتظره

بسم الله

امروز اتفاق عجيب و شيريني افتاد. خبري به ما رسيد كه فكرش را نمي‌كرديم.

 خبري كه زندگي آدم را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد. شب دوبار به حافظ تفال زديم. يك بار زهره جان اين كار را كرد و يك بار هم با پدرم تماس گرفتم و از او خواستم به حافظ تفالي بزند.

 

و اما تفال زهره جان:

بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد

نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد

 

جمال بخت زروي ظفر نقاب انداخت

كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد

 

و تفال پدرم به حافظ:

دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس

نسيم روضه شيراز پيك راهت بس

 

دگر زمنزل جانان سفر مكن درويش

كه سير معنوي و خانقاهت بس

 

خدايا بابت همه خوبي‌ها و الطافت از تو ممنونيم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 21:35 توسط محمد گلزاري |