تبليغاتX
من او

منزل دهم: آرامش را به دلم باز گردان

 

الهی

 

اگر پُرسی حجّت نداریم ، اگر بسَنجی بضاعت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم.

 

الهی

 

مائیم همه مفلسان بی‌مایه و همه از طاعت بی‌پیرایه و همه محتاج و بی‌سرمایه.

 

الهی

 

چون همه آن کنی که خود خواهی، پس از این بیچاره مفلس چه می‌خواهی؟

 

الهی

 

چون به تو نگریم پادشاهیم تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم بلکه از خاک کمتر.

 

الهی

 

نگرانم، نگران، آرامش را تو به دلم باز گردان

 

الهی.... 

 

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی

 

ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو

چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی

 

شهری به تیغ غمزه‌ی خونخوار و لعل لب

مجروح می‌کنی و نمک می پراکنی

 

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

باری نگه کن ای خداوند خرمنی

 

گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من

مهر از دلم چگونه توانی که برکنی

 

حکم آن توست اگر بکشی بی‌گنه و لیک

عهد وفای دوست نشاید که بشکنی

 

این عشق را زوال نباشد به حکم آنک

ما پاک دیده‌ایم و تو پاکیزه دامنی

 

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست

ور متفق شوند جهانی به دشمنی

 

خواهی که دل به کس ندهی دیده‌ها بدوز

پیکان چرخ را سپری باشد آهنی

 

با مدعی بگوی که ما خود شکسته‌ایم

محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی

 

سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است

با سخت بازوان به ضرورت فروتنی

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 13:52 توسط محمد گلزاري |